برای هرگز آبادی که...
تقدیم به فرماندهی محترم گروهانمان علی اصغر اکبری* الهی به نام تو ، به یاد تو برای تو** گاهی این یک جمله می شود چند ماه خاطره ،خاطره ای به رنگ لباس بلدرچینی... خاطره ای که بوی خاک دارد.خاطره ای که همیشه اش از بیدار باش آغاز می شود .اینجا حتی خاطرات منظم اند .پشت سر نفر جلویی صف بسته اند.دوست نداشتیم باشد.این حس نه از جنس دلهره بود،نه از جنس آرامش .فقط می دانستیم و شنفته بودیم که قرار است مرد شویم ،قرار است لباسهایمان را بپوشیم که مادرانمان از آن خاطره ها دارند ...یاد روزهایی می افتند که آژیر قرمز صدر اخبار بود .یاد روزهایی که از پدرانمان با بوی اسپند و صدای آهنگران دور شدند.آنقدر دور که تمام دلشان گرفت و به قول خودشان "همه ی هستی شان رفته بود ، و بعضی آنقدر رفتند و رفتند و رفتند که شدند خاطره ، که شدند ایثار ، که شدند "ما رأیت الا جمیلا " *** مادرمان گریه کرد، ما هم بغض کردیم ،دلمان سوخت برای مادرانمان ،دلمان سوخت برای دلمان ،فکر کردیم باید شروع شود روزگاری که هزار چرخ دارد...فکر کردیم امروز و دیروزمان خیلی تفاوت دارد .فکر کردیم به بیدار باش و لباس بلدرچینی. تنها معضلمان شده بود اینکه موی سرمان کی بلند می شود؟ این را بارها گفتیم و خندیدیم .اما این خنده از دل خوش نبود .مردم به آن خنده ی روی درد می گویند.بعضی از ما دلمان گرفته بود .بعضی دیگر دلمان می خواست صبح فردا که چشم باز می کنیم ، خانه باشیم.بعضی دلشان گرفت به دور از چشم دیگران کمی گریه کردند...وقت خواب که شد ، به این فکر می کردیم که این همه وقت گذشت و تازه شد یک روز ! روزهای اول سختمان بود،بیدار باش! هنوز معنای واژه ی قرق را نمی دانستیم.اینقدر این ندانستن ها زیاد بود که همه می فهمیدند گیج می زنیم. هوا سرد بود ، اسلحه سرد بود ، این سرما اذیتمان می کرد...حال اسلحه شده بود ناموسمان .ناموسی که دهانش بوی باروت می دهد! تنها چیزی که دلمان را آرام می کرد این بود که فکر کنیم بیست و چند روز دیگر خانه ایم! روزها یکی یکی می گذشت و هر روز اصول جدید زندگی جدید را به ما می گفتند . می گفتند چهار و چهل و پنج دقیقه بیدارباش ،می گفتند آنکارد، می گفتند صف ، می گفتند ستون ، می گفتند خبردار و می گفتندهایی که آنقدر زیاد بود که فراموش می کردیم باید انجام دهیم ! زندگی جدید ما شروع شده بود . زندگی ِ هر روز مثل دیروز! پیش خودمان فکر می کردیم به کجای دنیا بر می خورد اگر ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بیدار نشویم ؟ اما .... باز هم فکر کردیم،دیدیم دنیا آنقدر بزرگ هست که اگر یک روز ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه برای همیشه بخوابیم ، باز هم خورشید طلوع می کند ، نان سنگک داغ می شود و آب هم در دمای 100 درجه به جوش می آید...احساس کردیم چقدر کوچکیم،احساس کردیم غبغبمان آبکش شده ، آنقدر سوراخ که نمی شود بادی در آن انداخت ، کم کم گردن ها را کج کردیم و گفتیم : روزگار بچرخ یک وز می رسد که ما سوار تو شویم ، این جمله را با عصبانیت گفتیم ، آنقدر جدی که حتی خودمان هم باورمان شد و چند روز دیگر هم گذشت... . کسانی را دیدیم که لباسهایشان شبیه ما بود ،به قدری شبیه بودیم که فکر کردیم خودمانند .آنها هم مثل ما رأس ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بیدار می شدند....سعی می کردند تختشان را آنکارد کنند ، سعی می کردند عجله کنند که دیر به صبحگاه نرسند و سعی می کردند همان کاری را بکنند که ما می کنیم .پس هم کلام شدیم. هر کدامشان لهجه ای داشت ، همه از آنطرف دنیا آمده بودند!!همه می گفتند اینجا برایشان آخر دنیاست ! پس تصمیم گرفتیم روزها را با هم بشمریم ، هر چه بیشتر می شمردیم ، روزها دیرتر تمام می شدند ...پس تصمیم گرفتیم دست از شمارش روزها برداریم.بعد از چند لحظه دیدیم که اگر روزها را نشمریم .با این روزها چکار کنیم؟... پس باز هم شمردیم .روزها یک رقمی شدند.رفتن به میان دوره آرزوی شیرینمان بود. *** از پادگان خارج شدیم .دیدیم زندگی هنوز جریان دارد.دیدیم مردم در جنب و جوشند، دیدیم لباسهای مردم با هم فرق دارد.شاید بیشتر از همه از دیدن زنان و دختران و بچه ها تعجب کردیم!!تعجب که نه !! اما حسی بود غریب ! آنها هم با دیدن این همه بلدرچینی پوش لبخند می زدند ...انگار ما را می شناسند .انگار دلشان می سوزد یا چیزی شبیه به این...بعضی کرایه تاکسی نمی گرفتند،بعضی دیگر خوش و بش می کردند ، اما ...وقتی به ما سرکار گفتند تعجب کردیم ! بعد از لحظه ای فکر کردن، خندیدیم،دیدیم درست می گویند ، دیگر کم کم باورمان شده بود که سربازیم...!! رسیدیم به خانه...، برای اولین بار مادرانمان ما را در لباس جنگ دیدند ،دیدند ریشمان بلند شده ،دیدند لباسهایمان خاکی شده ، دیدند مریض شدیم ، پس باز هم گریه کردند . محکم تر از قبل بغلمان کردند و ما کمی بیشتر از قبل فهمیدیم مادر یعنی چه! حوالی عید بود و حال و هوای خودش ، شهر داشت سبز می شد . تا چند روز دیگر همه چیز عوض می شد ، همه چیز! چند روز که گذشت دلمان تنگ شد برای آش پاگان . به قول یکی از بچه ها ، آش پادگان خاصیت اطاعت پذیری دارد .اطاعت پذیری خونمان کم شده بود! دلمان می خواست غذا بخوریم و غر بزنیم که این چه غذایی ست؟ دلمان می خواست خسته شویم و جلوی آسایشگاه بشینیم و چای بخوریم . دلمان تنگ شده بود برای لباسی که هر چه خاکی تر بود،راحتتر بودیم. یک روز صبح عازم شدیم ، نه مادرانمان گریه کردند و نه خودمان استرس داشتیم.آمدیم و آمدیم تا کیلومتر هجده جاده ی کامیاران. روزها یکی یکی رفتند و به اردو رسیدیم .زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم ، کوله ها را بستیم .اسپند دود کردند برایمان ، نوای جنگ گذاشتند ...قرآن را دیدیم، دلمان لرزید ، ناخودآگاه دست به قرآن بردیم ، بوسیدیم ، رد شدیم ، حس کردیم برای جنگ میرویم ، حس کردیم رزمنده ایم ، حس کردیم اتفاقی افتاده ! همه ساکت بودیم ، شاید به پدرانی فکر می کردیم که وقتی از زیر قرآن رد می شدند ، چه حسی داشتند ، شاید به مادرانی فکر می کردیم که چرا گریه می کردند و هزار شاید و اما و اگر ... درختها شکوفه داده بودند ،هوا ابری بود ، بوی تند علف تمام حس بویایی ما را پر کرده بود ، می دیدیم که کوه چه عظمتی دارد ،چقدر بزرگ است،چقدر ابهت دارد ، چقدر مرد است ! همه ی اینها را دیدیم و سنگینی کوله را حس کردیم ، تا رسیدیم به اردوگاه ! اینجا اردوگاه است و ما گزارش می دهیم ...جایی است که هم دشت است ، هم کوه ،جایی است که بوی علف مستت می کند ، جایی است که هنوز طلوع خورشیدش تکراری نشده ، جایی ست که به هر طرف نگاه کنی کارت پستالی زنده می بینی .اینجا اخر خط است ...باید پیاده شویم .می ترسیم از اینکه وقتی سوت قطار بلند شود ، وقتی برای دست تکان دادن نداشته باشیم . این خداحافظی نامه هم به آخر رسیده ، چیزی شبیه بغض راه گلویمان را بسته .نمی دانیم خوشحال باشیم یا ناراحت . نمی دانیم حسرت بخوریم یا ثانیه ها را بشماریم ...فقط می دانیم آخرین شبی است که ستاره ها چشمک می زنند .آخرین شبی است که می توانیم از بوی علف سرریز شویم . حال این اردوگاه با تمام چشم اندازهایش ، با تمام چراغ های علاء الدینش ، با تمام فانوس و فانسقه هایش ، با تمام چادر هایش ، با تمام خاکهایش شده است قسمتی از زندگی مان ، جایی که لباسمان خاکی شد . به خود می گوییم لباسمان خاکی می شود اما چادر مادرمان خاکی نمی شود . ما داغ دیده ایم از چادر خاکی ،لباسمان خاکی می شود اما پدرمان سرش بالاست . ما داغ دیده ایم از دستان بسته ی پدر...لباسمان خاکی می شود اما بچه هایمان به اسارت نمی روند . ما داغ دیده ایم از اسارت.حاضریم اسلحه ناموسمان باشد... بوی ادکلن را با بوی باروت عوض کنیم .طعم زندگی را با مرگ ( شهادت ) عوض کنیم اما مادرمان سیلی نخورد.جای این سیلی سالهاست که درد می کند... . امضاء جمعیِ دوره ی 184 پ.ن 1: این خدا حافظی نامه به پاس دلداریهای فرماندهی محترم گروهان،به ایشان تقدیم میشود.(خدا حفظ کند کسی را که با حرفهایش دل انسانی را آرام میکند) پ.ن2:این جمله را همیشه ابتدای مراسم صبحگاه و شامگاه تکرار میکردیم. پ.ن3:شاید تا مدتی آپ نکنم.تقسیمات افتادم در شهر شاهرود کوچکم!!! عادتم شده در عشق, گاه گفتگو کردن خنده بر لب آوردن, گریه در گلو کردن می شود ز دستم گم رشته ی سخن صد بار گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن از تو گوشه ی چشمی دید چشم و حاشا کرد بایدش چو ایینه با تو روبرو کردن دردمند عشقت را حال از دو بیرون نیست : یا زعشق جان دادن, یا به درد خو کردن کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را تا تواند از دستت شکوه مو بمو کردن ای امید جان گفتی چیست آرزوی تو؟ گر وصال ممکن نیست, ترک آرزو کردن محمد قهرمان پ.ن:دارم میرم خدمت،اگه دیر آپ کردم ببخشید!!! وقتی خندیدی... من و اینهمه گاو ماتادور شاعر شدیم!!! پ.ن:نمیدونم چی بگم؟میدونم خیلی کم کار شدم!!! دو کار از مجید سعد آبادی تقدیم دوستان میکنم... شعر اول: هر بچّه ای یک بار زندگی از دستانش می افتد و می شکند می نشیند تا جمع کند و با هر تکّه ای که برمی دارد بزرگ و بزر گتر می شود شعر دوم : تنها دو نفر مانده بودیم من اگر لبخند می زدم، یعنی نیمی از انسا نهای دنیا خندیده بودند تو اگر بغض می کردی، یعنی نیمی از انسا نهای دنیا گریه کرده بودند بلند شو بلند شو و آخرین گلایول دنیا را بچین تا نسل گل ها در دستان دخترانه ات منقرض شود پ.ن: دلم گرفت از آسمون... این سطرها به انتها نمی رسند مثل این ماه که هیچ گاه کامل نمی شود یا مثل بادبادکی که به ریش این همه نخ می خندد... اما تو آرام باش هنوز این شهر آرامِ آرام است فقط پنجره هایش جنّی شده اند!!! و هنوز کسی تکه تکه های ماه را پیدا نکرده *** یک روز که این سطرها خیابان شدند یا تو پشیمان می شوی یا من!!! پ.ن:نداریم... پی نوشت نداشتیم اما،یک خط از کار جا مونده بود که اضافه شد... ببخشید... قمار عجیبی است این که این که . هنوز هم دیر نشده! و برگرد... فقط تا خیمه خودت را برسان هر که در چشمهای تو زل بزند "علی اسدالهی" از کتاب "الف تا ی" پ.ن: فقط اگه خواستید،منو فراموش نکنین.همین... 1 آمده ام به شهری که تو نیستی در اتاق مسافرخانه ای که چمدانم را باز که می کنم پیراهنم به صورتم سیلی میزند که عطر تنت را به همراه نیاورده ام هر روز تکه ای از خیالت را می خورم تا شعرهایم زنده بمانند - تو گوزنی زردی با شاخهایی از ابر عطر نافت از خوشه های انگور بیرون میزند من پلنگی از نور با پنجه هایی از اسفنج که نقاهت زخم آهوها را لیس می زند – سر بر سینه ی بی پوستم بگذار مویرگهایم شقیقه ی طلایی ات را خونی می کند من تنها درختی هستم که میوه اش را در درونش می پرورد قلب من پرتقالی ست از خون صورتم زرد است اگر هموطن رنگ پریده ی ماهم که موشکها از کنار گوشش گذشته اند ! 2 زمستان فصلی بزرگ است از پاییز تا بهار طول می کشد و تمام برفها در آن جا می شوند - دهان تو کوچک است- ما یاد گرفته ایم درهای خانه هایمان را به گونه ای بسازیم که در زمان جنگ با آن زخمی ها را جابجا کنیم در سرزمینهای دور زمین به گونه ای می گردد که سوسکها با غلتاندن سرگین مشق آفرینش می کنند حلزونها پیامبران سنگ اند و خروس ها پادشاهانی بدگمان که در زمان خواب هم تاج از سر بر نمی دارند در سرزمینهای دور بادها برای وزیدن به پوتین نیازی ندارند و سیم های خاردار سینه های نسیم را نمی خراشند در سرزمینهای دور مردها دروغگوهای خوبی نیستند - دهان تو کوچک است زندانهای بزرگ درهایی کوچک دارند - پ.ن1: هوا بدجور سرد شده... بیش از یک ماه از آخرین آپ کردنم میگذره.آخرین بار به خودم گفتم که از این به بعد هر دو هفته یه بار آپ میکنم!!!! تو این چند وقته بیشتر از هر وقت تو راه بودم!!! از دو هفته ی قبل مسافرتهام شروع شد. اول واسه یه کار اداری مشهد رفتم.از شنبه تا چهارشنبه اونجا بودم. هر روز صبح ما رو از این سر مشهد به اون سرش پاس میدادند.به اندازه ی کل مشهدی ها سوار مترو شدم!!! (آخه بالأخره قطار شهری مشهد راه افتاد). بعد از یک هفته دوندگی فهمیدم که پرونده ی پدر بنده رو گم کرده بودند.این شد که برگشتم تهران!!! آخر هفته عموم زنگ زد که آب تو دستته بزار زمین و بیا مشهد!!! که پرونده ها پیدا شده! منم جمعه راه افتادم سمت مشهد! رفتیم اونجا،حرفاشون از دو هفته قبل تا حالا 90 درجه اختلاف جهت داده!!! خلاصه این دفعه هم دست از پا درازتر قصد عزیمت به ولایت رو کردیم.قرار بود دوشنبه برگردم،اما مگه ماشین گیر میومد.یه شب که رفتیم ترمینال سر و گوشی آب بدیم ببینیم چه خبره؟ سرما خوردیم!!! چشمتون روز بد نبینه،تا خود صبح رو ویبره بودیم،یک تب و لرزی که بیا و ببین... سرتونو درد نیارم،با هزار بد بختی تونستیم یه بلیط قطار بگیریم و برگردیم ولایت. این چند وقته یه کتاب شعر قشنگ خوندم که یاد کردن ازش خالی از لطف نیست.کتاب "پابرهنه تا صبح" از خانم "گراناز موسوی". از اونجایی که تو این وبلاگ شعر نباشه من عذاب وجدان میگیرم یکی از کارهای ایشون رو تقدیم دوستان میکنم. "گناه" وقتی کمی دورتر تمامی جهان این است که حوا به آدم سیب می دهد همین نزدیکی هنوز تمامیِ گناه این است که در آغوش تو آرام بگیرم و بگویم چقدر خسته ام از شنیدن جنگل که تبر تبر می میرد. پ.ن:شرمنده بابت دیر آپ کردن. سلام به همه ی دوستانی که اومدن و این وبلاگ رو برهوت دیدن.تو این مدت یا اینترنت نداشتم،یا اینقدر سرم شلوغ بود وقت آپ کردن نداشتم.بالاخره درس ما هم تموم شد.این چند وقته بد جوری درگیر کار پروژم بودم.فکر میکنم حدود 2 هفته ی دیگه برم دنبال کارهای فارغ التحصیلیم.فعلا هم دارم روی یک مقاله کار میکنم.امیدوارم این هم به خیر بگذره.دلم بد جوری برای شعر تنگ شده.چند صباحی ست خیلی نمیرسم شعر بخونم.شاهرود با همه ی سختیهاش،بیشتر وقت برای شعر خوندن داشتم.هنوز به فضای خونه عادت نکردم... تو این مدت،دو تا کتاب شعر خوندم.هردو تاش هم خوب بودند.اولی کتاب حفره ها از "گروس عبدالملکیان" بود و دومیش هم "جنبش تن باکو" از "سجاد گودرزی" بود.تو این پست یکی از کارهای جنبش تن باکو رو تقدیم میکنم. "پولکی" پولکی اصفهان ست لاله ی گوش تو در دهانم تمامی ندارد شیرینی اش... "دور شیرین" مثل بوی قهوه پیچید عطر تلخ تو در فضا انبوه صفیر کش مارهای نر رها شدند از کمان لبی که بر گوشه فنجان رو به جا گذاشته ای پ.ن1:دلم برای پاییز شاهرود تنگ شده... پ.ن2:دلم برای تنهایی تنگ شده... پ.ن3:دلم برای موزیک وبلاگم تنگ شده بود بالاخره تموم شد !!! 5سال زندگی در شهری که یادآور خاطرات شیرین کودکی بود. 5سال زندگی با افرادی که هیچ چیزی به جز تقدیر نمی تونست ما رو کنار هم قرار بده.همیشه این تموم شدنها با یک سری حب و بغض ها همراهه.از یک طرف تموم شدن یک مرحله از زندگی و رفتن به مرحله ی جدید و از طرف دیگه جدا شدن از دوستانی که 5 سال خاطره ی با اونها بودن ، جزئی از زندگیم شده بود. 5 شنبه ، 6 مرداد آخرین امتحان دوران کارشناسی رو هم دادم.امتحان خوبی بود و خبر پاس شدن این درس،خداحافظی از شاهرود رو برام شیرین تر کرد.شاهرود کوچکی که پر فراز و نشیب بود.فراز های شیرین و فرودهایی که هنوز گاهی اوقات یادآوریشون برام خوشایند نیست.احساس میکنم تو این پنج سال خیلی تغییر کردم.بعضی از این تغییرات رو دوست دارم و به بعضی هاشون هم عادت کردم. 29 تیر با هم خونه ایه 5 ساله م خونه رو تحویل دادیم و بار وبندیل جمع کردم،اومدم تهران.همه ی خدا حافظیها سخت و تلخ بود،اما غول مرحله ی آخرش! تو ترمینال آرژانتین رخ داد.خلاصه هر چی بود تموم شد... برای خدا حافظی از این شهر یک کار زیبا از محمدرضا عربیار محمدی،شاعر خوش ذوق شاهرودی،تقدیمتون میکنم.اسم کار "کجای خوابم جا ماندی..." هست. چه فرقی میکند بهار در گلدان خشک باشد با نه وقتی تو نیستی که به گلها آب بدهی چگونه می توانم از چاقویی بگویم که همیشه برای کشتن پرنده ای در آشپز خانه وقت دارد حال آنکه تو آنقدر دور کرده ای خود را که با هزار پاکت سیگار هم نمی شود به طعم لبانت رسید و اینجا شاهرود کوچک نهنگی ست که متأسفانه هیچکدام از انشعاب هایش به حوض حیاط شما نمی ریزد و کسی برای کمی از دریا که گم شده است ، نگران نیست و کسی برای لاک آبی انگشت هایت دلش نمی سوزد تو ما را روی کارت پستالی نقاشی کردی با یک شاخه گل سرخ نمی دانستم وقتی میروی گل سرخ روی کارت هم آرام آرام می پژمرد باستان شناسانی که برای کشف رمز آمدند تنها عاشق تو شدند که نبودی و من روی غار تنها با گل سرخی پژمرده نمی توانستم با گله ی گاوهای وحشی بجنگم خوابهایم را میگذارم برای تخت خواب دو نفره ی مان شاید شبی بتوانیم به گذشته برگردیم هم شاخه گل را بر داریم از روی دیوار غار هم نهنگ بیچاره ای که توی جوی آب خفه شد را به حوض حیاط شما هنوز هر شب تنهایی روی تخت دو نفره ای می خوابم شاید به خوابم بیایی اگر تا به حال عاشق باستان شناسی نشده باشی هر غروب ساعت 7 می آمدی آن روز ساعت را 7 بار عقب بردم و تنها پرنده ها آمدند و دست بندهایی که بی گمان از مچ دست های تو بیرون نیامده بودند و چقدر دستانم با آنها شبیه دست های تو شده بود صبر کن می خواهم بگویم دهانت هنوز بوی آدامس موزی می دهد هر بار تو حرف می زنی تمام شهر لیز می خورد و هر بار تو حرف میزنی آنقدر هوا گرم می شود که تیر برق ها هم موز می دهند و این میمون ها حتما شاعرند که می گویند وقتی او گریه کرد هوای جنگل های استوا بارانی شد و آنها به علت یخبندان شدید به ما پناهنده شدند یک جای این رابطه اشتباهی پیش آمده است تو که عشق من بودی پس چگونه انجیل خدا را پدر عیسی معرفی کرده است آه عشق من کجای خوابم جا ماندی که وقتی بیدار شدم تنها خودم را روی تخت دیدم و بالشتی پر از گلهای سرخ دهانت را با خودت نبردی دهانت را روی بالشت جا گذاشتی برگرد باد گل سرخ را بیچاره می کند و باد از عیسی مسیح هم نمی ترسد وقتی می تواند به راحتی بوی اندام تو را روی تخت من جا بگذارد پرده ی آخر: - آه افلیا! - سلام هملت! و تو چاقوی آشپزخاته را از ابتدای شعر آورده بودی و شکسپیر هرگز نمی دانست مسئله ی اصلی مادر زن است که پرده های اتاق خواب را بهتر از پرده های او می شناسد و مسئله ی اصلی آدامس موزی تو بود که دو صفحه ی آخر نمایشنامه را به هم چسبانده بود تو چاقو را فراموش کردی و برای آخر کار پلیس مجبور شد ما را در بوستان کوچکی غافلگیر کند تا کتاب سالم بماند و پرده ای پاره نشود... این هم چند عکس از شاهرود کوچک ما!!! یک روز برفی قشنگ!!! یک غروب برفی یک شب برفی! خیابون مولوی میزم! پ.ن1:خیلی دوست ندارم عکسهای شخصیمو تو وبلاگ بذارم.اما لینک آلبوم خداحافظ رو تقدیمتون میکنم. پ.ن2:خدمت برخی از دوستان که درخواست شاد کردن وبلاگ رو داشتند،عرض میکنم که به زودی این امر محقق میشه.منتظر باشید.کامینگ سووون!!! پ.ن3:متاسفانه جایی که ما هستیم داشتن اینترنت به منزله ارتکاب گناه کبیره ست و از اونجایی که من خیلی خوش شانسم!!!! شرایط توپولوژی خونمون هم به گونه ایه نه وایمکس و نه out door ، هیچ کدوم جواب نمیدهند!!! (شانسو میبینی؟؟؟) پ.ن4:بنا به در خواست یکی از دوستان مبنی بر گذاشتن یک کار از شاعر توانمند شاهرودی،فرامرز عربعامری،کار بسیار زیبای تخته سنگ رو به این دوست تازه واردمون تقدیم میکنم. دادم به یاد چشم تو من لم به تخته سنگ لم با خیال چشم تو دادم به تخته سنگ اینجا کنار ساحل دریا دم غروب دل می دهند آدم و عالم به تخته سنگ یک عمر بی قرار که شاید ببینمت شش روز هفته عاشقم و شنبه تخته سنگ دارم شبیه رهگذران پشت میکنم کم کم به خاطرات تو کم کم به تخته سنگ من سنگواره نیستم ای نازنین مرا چسبانده است عشق تو محکم به تخته سنگ دریا دم غروب به من تکیه میدهد تبدیل کرده ای تو مرا هم به تخته سنگ بر شانه های سنگی من مانده حسرت یک بار تکیه دادن مریم به تخته سنگ دردم به سنگ گفته شود خرد می شود از قلب تو سر است ز هر جنبه تخته سنگ گفتم که در نبود تو از دست میروم گفتی برو برو به جهنم به تخته سنگ پ.ن5:اگه میبینید این پست عکس نداشت،مشکل از پرشین بلاگ بود!!!![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
با دو دست
هرچه دریاست ، ببَری
بریده ، بریده
لبخند بزنی
به مرگ...
.
.
دستهایت را از زمین بردار
بتکان
آب می شود.
![]()

پ.ن2:نمیدونم اینکه کسی رو دوست داشته باشی خوبه یا بد؟؟؟
پ.ن3:بعد از 7 ماه تونستم یه کار جدید بنویسم! در پست آینده ایشالا حتما نظر دوستان رو میشنوم.
پ.ن4:دعا کنین این ارشد ما به خیر بگذره...![]()
اما زهی خیال باطل...
هفته ی بعد به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم شاهرود که ببینیم که وضعیت فارغ التحصیلیمون چی شده؟ آخه از دولت الکترونیک فقط اسمش به ما رسیده!!! من نمیدونم بعضی ها چرا تلفن رو میزشون میذارن؟ هر چی زنگ میزنیم کسی تلفنو ور نمیداره!!! چه برسه که کارمون تلفنی راه بیفته!!! بعد از رفتن، فهمیدم که هنوز نمره ی کنترل مدرنم ثبت نشده!!! من این درس رو ابتدای مرداد ماه امتحان داده بودم!!! خلاصه! سرتونو درد نیارم،یک روز علاف بودم که نمره ی پروژه م ثبت بشه (که یک ماه و نیم قبل،استاد نمره شو داده بود) ، یک روز علاف شدم که نمره ی مدرنم ثبت بشه،یک روز آخر هم داشت کارهام تموم میشد که به من گفتند 32 هزار تومن بدهی داری!حالا رفتیم تو سایت،بخش پرداخت الکترونیکیش مشکل داره!! خلاصه کار ما تموم نشد و ما 4شنبه بر گشتیم تهران.
اینجا تهران است،هنوز برفها آب نشده و من هنوز نفس میکشم...
![]()
رو
![]()






![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

