کولی

برای هرگز آبادی که...


چشم زیتون سبز در کاسه،سینه‌ها سیب سرخ درسینی
لب میان سفیدی صورت، چون تمشکــی نهاده بر چینــی

سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگـــر باشـی ابتدا از کدام می‌چینی؟

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصّل شیطان، اخـم‌هایت معلـّـم دینی

هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید ، با این وصف
خنده یعنـــی صعـــــود بالایی ، همـــــزمان با سقـــــوط پایینــی

می‌شوی یک پــــری دریایــــی از دل آب اگــــر کــــه برخیزی
می‌شوی یک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشینی

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هویتی هستم
مثل ماهــــی بدون زیبایی ، مثــــل سنـــگی بدون سنگینـــی
غلامرضا طریقی
 

 
۱۳٩۳/۱٢/۱٩ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


پدر اندازه ی یک عمر پسرتر شده بود
هر پسر درد پدر دید
پدرتر شده بود

زخمی تیغ کدامین تبری جنگل درد
هر درختی که تبر خورد
تبرتر شده بود

"سید احمد حسینی"

 پ.ن:
1. خیلی وقت بود آپ نکرده بودم!!!!

2. مشغله و روزمرگی خیلی طاقت فرساست.

3.بعد از مدتها شعر گفتنم شروع شد. 

4.یه وقتایی ، یه جاهایی ، آدم از زندگیش سیره...

۱۳٩۳/٤/٢٢ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو 
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو 
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا 
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی 
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

"فرامرز عرب عامری"


پ.ن 1 : یکی از دوستانم به نام "مهدی آوازه" میگفت که این اثر برای اوست.
پ.ن 2 : پادشاه فصلها رسید.
پ.ن 3 : دانشگاه قبول شدیم.مدارکشم موجوده!!!
پ.ن 4 : مشغله و روزمزگی جای ادبیات را بدجوری تنگ کرده.
پ.ن 5 : هفته ی مردای مرد ، مبارک.
پ.ن 6 : میخواستم ی عکس بذارم ، اما نشد!!
پ.ن 7 : دانشگاه قبول شدم.
پ.ن 8 : این پی نوشتها خیلی طولانی تر از متن اصلی شدند. 

۱۳٩٢/٦/۳۱ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


دادم داستان زندگی ام را برجسته کنند

تا شبها

با کتاب تازه ای به خواب بروی

فصل به فصل جوانی ام را ورق بزنی

و فراموش کنی

که روزگارت پشت کدام عینک دودی سیاه شد؟

فراموش کنی

که آبی چشمهایت

مدتهاست خاکستری شده

ورق بزن

نوک انگشتهایت که بسوزند

یعنی به فصل دردهایم رسیده ای

مثل قطاری که یک روز به مقصد میرسد

خطوط برِیل را دنبال کن

حتما میفهمی

که سرنخ دردهایم

در چشمهای شیشه ای توست

یزدان تورانی

پ.ن1 : تکه ای از نمایشگاه کتاب بود.یک پیشنهاد خوب =>دیوارها کوتاه نیامدند
پ.ن2 : چی فکر میکردیم ، چی شد!!!
پ.ن3 : اسم پست را خودم انتخاب کردم .این اسم ، اسم شعر نیست.

۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


حراج کرده ام
                  آسمانم را!

و چشم هایم
                برای پنجره ایست
                که سالها پیش
                از کوچه اش گذشتی!!

اینجا غروب
              لای گلوی پنجره گیر می کند

حتی ستاره ها هم
               پیرتر از آنند که چشمکی حواله ی سیاره ام کنند

اتفاقها نمی افتند
                 آوار می شوند

پنجره ها تب می کنند
                 بهانه ی تو را می گیرند

دیگر به چه زبانی بگویم دوستت دارم؟؟

***

در فصلی که برگها
                      درخت را حاشا می کنند

سهم من از آسمان
                   پنجره بود و
                              سهم تو
                                       پرواز!

 

چند
     س
        ط
           ر
            پا
              یی
                  ن
                     تر

پرواز را به من بخشیدند

نامش کوچ بود!!!

کوچ از
        کوچه پس کوچه های نمناک خاطرات تو...

***

حال پاییز که می آید

                            ناگهان

نماز آیات می خوانم

 

می ترسم

می ترسم از نیشخند آینه

می ترسم از این کوچ

می ترسم از ازتفاع خوابهایم!!!

 

پ.ن1:تقدیمی به یک مخاطب بسیار خاص.

پ.ن2:عذر خواهم به دلیل دیر آپ شدن ، کنکور داشتم!جواب تمامی دوستان را به رسم ادب دادم.میدونم دیر شده.

پ.ن3:غم نان هم سراغ ما آمد.
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم!!!

پ.ن4:تورم نداریم!یا شایدم داریم،به روی خودمون نمیاریم!!!

پ.ن5:تازگیا فهمیدم که چرا میگن زندگی،صد سال اولش فقط سخته!!

۱۳٩۱/۱٢/٤ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


این آخرین بار است که به دنیا می آیم

و این
      آخرین اعتراف مردیست

که هر شب
             رنگ چشمان تو را به آسمان می پاشد!!!

 

من
    وارث هزاره هایی هستم

که تیرها

از انگشتان به هم چسبیده

شلیک می شدند

و نمی دانند

صدای سپیدی تارها

از کناره ی گوشم شنیده می شود

من
    وارث هزاره هایی هستم

که کودکانش با پوکه ها
                             فقط سوت می زنند

و نمی دانند

وقتی پلک می زنی

آسمان سوراخ می شود

من
    وارث هزاره هایی هستم

که برای آخرین بار خندیدی
                             و مونالیزه به تاراج رفت!!!

پ.ن1:عذر خواهی بابت دیر آپ شدن.

پ.ن2:اولین مسافرت عمرم بد نبود.

پ.ن3:این کار تقدیم به همه ی سربازها!!!

پ.ن4:
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
دستی دگر کجاست که خاکی به سر کنم!!!
این حال و روز این روزهاست!!! 

پ.ن5:هفته ی دفاع مقدسه!!! هفته ای واسه یادآوری مردونگی!!! هفته ای که ما رو میبره به روزایی که قحطی مردونگی نبود!!! این هفته مبارک باشه واسه هرچی مَرده!!!

۱۳٩۱/٧/۳ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


دیشب تمام سطرهایم را پاک کردم

نمی دانم
          با دفتری که بوی تور را می دهد
                                                 چه کنم!! ؟؟

کافیست
          این شبها را ورق بزنی

کافیست
         هارمونیِ چشم های تو
         باد را وسوسه کند...

آنوقت
       بویی شبیه دلهره
                            در این شهر پخش می شود

      بویی شبیه لکنت نفسهایی
      که هنوز تو را دوست دارند.

     ***

این شهر

با رفتن تو تمام می شود

و کسی نمی داند

قدم های تو

ابتدای راهند
                یا آخر راه؟؟!!

پ.ن 1: خدمتم داره تموم میشه و این یک اتفاق خوبه!!!
پ.ن2:به احتمال قوی از این به بعد وبلاگم زنده تر میشه!
پ.ن3:موسیقی بنان بسیار زیباست. 

۱۳٩۱/٦/٩ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


مپرس حال مرا روزگار یارم نیست 
جهنمی شده ام! هیچ کس کنارم نیست 

نهال بودم و در حسرت بهار، ولی 
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست 

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من؛ 
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست! 

مرا زعشق نگویید، عشق گم شده ایست... 
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست 

شبی به لطف بیا بر مزار من شاید 
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست
فاضل نظری

پ.ن: بعضی وقتا اگر آسمون رو به زمین ببافی ، باز هم نمیشه!!!
۱۳٩۱/٥/٢۸ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


این راز را به پوتین هایم گفته ام:

 

آنها فقط می دانند

                   که هر چه خبر دار است

                                             برای توست!!!

پ.ن:اینجا شاهرود است و من مدتهاست که با وبلاگم غریبه ام!!!

۱۳٩۱/٤/٧ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |


تقدیم به فرماندهی محترم گروهانمان 

                            علی اصغر اکبری*

الهی به نام تو ،  به یاد تو

                                    برای تو**

گاهی این یک جمله می شود چند ماه خاطره ،خاطره ای به رنگ لباس بلدرچینی... خاطره ای که بوی خاک دارد.خاطره ای که همیشه اش از بیدار باش آغاز می شود .اینجا حتی خاطرات منظم اند .پشت سر نفر جلویی صف بسته اند.دوست نداشتیم باشد.این حس نه از جنس دلهره بود،نه از جنس آرامش .فقط می دانستیم و شنفته بودیم که قرار است مرد شویم ،قرار است لباسهایمان را بپوشیم که مادرانمان از آن خاطره ها دارند ...یاد روزهایی می افتند که آژیر قرمز صدر اخبار بود .یاد روزهایی که از پدرانمان با بوی اسپند و صدای آهنگران دور شدند.آنقدر دور که تمام دلشان گرفت و به قول خودشان "همه ی هستی شان رفته بود ، و بعضی آنقدر رفتند و رفتند و رفتند که شدند خاطره ، که شدند ایثار ، که شدند "ما رأیت الا جمیلا "

***

مادرمان گریه کرد، ما هم بغض کردیم ،دلمان سوخت برای مادرانمان ،دلمان سوخت برای دلمان ،فکر کردیم باید شروع شود روزگاری که هزار چرخ دارد...فکر کردیم امروز و دیروزمان خیلی تفاوت دارد .فکر کردیم به بیدار باش و لباس بلدرچینی.

تنها معضلمان شده بود اینکه موی سرمان کی بلند می شود؟ این را بارها گفتیم و خندیدیم .اما این خنده از دل خوش نبود .مردم به آن خنده ی روی درد می گویند.بعضی از ما دلمان گرفته بود .بعضی دیگر دلمان می خواست صبح فردا که چشم باز می کنیم ، خانه باشیم.بعضی دلشان گرفت به دور از چشم دیگران کمی گریه کردند...وقت خواب که شد ، به این فکر می کردیم که این همه وقت گذشت و تازه شد یک روز !

روزهای اول سختمان بود،بیدار باش! هنوز معنای واژه ی قرق را نمی دانستیم.اینقدر این ندانستن ها زیاد بود که همه می فهمیدند گیج می زنیم.

هوا سرد بود ، اسلحه سرد بود ، این سرما اذیتمان می کرد...حال اسلحه شده بود ناموسمان .ناموسی که دهانش بوی باروت می دهد!

تنها چیزی که دلمان را آرام می کرد این بود که فکر کنیم بیست و چند روز دیگر خانه ایم!

روزها یکی یکی می گذشت و هر روز اصول جدید زندگی جدید را به ما می گفتند . می گفتند چهار و چهل و پنج دقیقه بیدارباش ،می گفتند آنکارد، می گفتند صف ، می گفتند ستون ، می گفتند خبردار و می گفتندهایی که آنقدر زیاد بود که فراموش می کردیم باید انجام دهیم ! زندگی جدید ما شروع شده بود . زندگی ِ هر روز مثل دیروز!

پیش خودمان فکر می کردیم به کجای دنیا بر می خورد اگر ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بیدار نشویم ؟ اما .... باز هم فکر کردیم،دیدیم دنیا آنقدر بزرگ هست که اگر یک روز ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه برای همیشه بخوابیم ، باز هم خورشید طلوع می کند ، نان سنگک داغ می شود و آب هم در دمای 100 درجه به جوش می آید...احساس کردیم چقدر کوچکیم،احساس کردیم غبغبمان آبکش شده ، آنقدر سوراخ که نمی شود بادی در آن انداخت ، کم کم گردن ها را کج کردیم و گفتیم : روزگار بچرخ یک وز می رسد که ما سوار تو شویم ، این جمله را با عصبانیت گفتیم ، آنقدر جدی که حتی خودمان هم باورمان شد و چند روز دیگر هم گذشت...  .

کسانی را دیدیم که لباسهایشان شبیه ما بود ،به قدری شبیه بودیم که فکر کردیم خودمانند .آنها هم مثل ما رأس ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بیدار می شدند....سعی می کردند تختشان را آنکارد کنند ، سعی می کردند عجله کنند که دیر به صبحگاه نرسند و سعی می کردند همان کاری را بکنند که ما می کنیم .پس هم کلام شدیم.

هر کدامشان لهجه ای داشت ، همه از آنطرف دنیا آمده بودند!!همه می گفتند اینجا برایشان آخر دنیاست ! پس تصمیم گرفتیم روزها را با هم بشمریم ، هر چه بیشتر می شمردیم ، روزها دیرتر تمام می شدند ...پس تصمیم گرفتیم دست از شمارش روزها برداریم.بعد از چند لحظه دیدیم که اگر روزها را نشمریم .با این روزها چکار کنیم؟... پس باز هم شمردیم .روزها یک رقمی شدند.رفتن به میان دوره آرزوی شیرینمان بود.

***

از پادگان خارج شدیم .دیدیم زندگی هنوز جریان دارد.دیدیم مردم در جنب و جوشند، دیدیم لباسهای مردم با هم فرق دارد.شاید بیشتر از همه از دیدن زنان و دختران و بچه ها تعجب کردیم!!تعجب که نه !! اما حسی بود غریب ! آنها هم با دیدن این همه بلدرچینی پوش لبخند می زدند ...انگار ما را می شناسند .انگار دلشان می سوزد یا چیزی شبیه به این...بعضی کرایه تاکسی نمی گرفتند،بعضی دیگر خوش و بش می کردند ، اما ...وقتی به ما سرکار گفتند تعجب کردیم ! بعد از لحظه ای فکر کردن، خندیدیم،دیدیم درست می گویند ، دیگر کم کم باورمان شده بود که سربازیم...!!

رسیدیم به خانه...، برای اولین بار مادرانمان ما را در لباس جنگ دیدند ،دیدند ریشمان بلند شده ،دیدند لباسهایمان خاکی شده ، دیدند مریض شدیم ، پس باز هم گریه کردند . محکم تر از قبل بغلمان کردند و ما کمی بیشتر از قبل فهمیدیم مادر یعنی چه!

حوالی عید بود و حال و هوای خودش ، شهر داشت سبز می شد . تا چند روز دیگر همه چیز عوض می شد ، همه چیز!

چند روز که گذشت دلمان تنگ شد برای آش پاگان . به قول یکی از بچه ها ، آش پادگان خاصیت اطاعت پذیری دارد .اطاعت پذیری خونمان کم شده بود! دلمان می خواست غذا بخوریم و غر بزنیم که این چه غذایی ست؟ دلمان می خواست خسته شویم و جلوی آسایشگاه بشینیم و چای بخوریم . دلمان تنگ شده بود برای لباسی که هر چه خاکی تر بود،راحتتر بودیم.

یک روز صبح عازم شدیم ، نه مادرانمان گریه کردند و نه خودمان استرس داشتیم.آمدیم و آمدیم تا کیلومتر هجده جاده ی کامیاران.

روزها یکی یکی رفتند و به اردو رسیدیم .زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم ، کوله ها را بستیم .اسپند دود کردند برایمان ، نوای جنگ گذاشتند ...قرآن را دیدیم، دلمان لرزید ، ناخودآگاه دست به قرآن بردیم ، بوسیدیم ، رد شدیم ، حس کردیم برای جنگ میرویم ، حس کردیم رزمنده ایم ، حس کردیم اتفاقی افتاده !

همه ساکت بودیم ، شاید به پدرانی فکر می کردیم که وقتی از زیر قرآن رد می شدند ، چه حسی داشتند ، شاید به مادرانی فکر می کردیم که چرا گریه می کردند و هزار شاید و اما و اگر ...

درختها شکوفه داده بودند ،هوا ابری بود ، بوی تند علف تمام حس بویایی ما را پر کرده بود ، می دیدیم که کوه چه عظمتی دارد ،چقدر بزرگ است،چقدر ابهت دارد ، چقدر مرد است ! همه ی اینها را دیدیم و سنگینی کوله را حس کردیم ، تا رسیدیم به اردوگاه !

اینجا اردوگاه است و ما گزارش می دهیم ...جایی است که هم دشت است ، هم کوه ،جایی است که بوی علف مستت می کند ، جایی است که هنوز طلوع خورشیدش تکراری نشده ، جایی ست که به هر طرف نگاه کنی کارت پستالی زنده می بینی .اینجا اخر خط است ...باید پیاده شویم .می ترسیم از اینکه وقتی سوت قطار بلند شود ، وقتی برای دست تکان دادن نداشته باشیم .

این خداحافظی نامه هم به آخر رسیده ، چیزی شبیه بغض راه گلویمان را بسته .نمی دانیم خوشحال باشیم یا ناراحت . نمی دانیم حسرت بخوریم یا ثانیه ها را بشماریم ...فقط می دانیم آخرین شبی است که ستاره ها چشمک می زنند .آخرین شبی است که می توانیم از بوی علف سرریز شویم .

حال این اردوگاه با تمام چشم اندازهایش ، با تمام چراغ های علاء الدینش ، با تمام فانوس و فانسقه هایش ، با تمام چادر هایش ، با تمام خاکهایش شده است قسمتی از زندگی مان ، جایی که لباسمان خاکی شد .

به خود می گوییم لباسمان خاکی می شود اما چادر مادرمان خاکی نمی شود . ما داغ دیده ایم از چادر خاکی ،لباسمان خاکی می شود اما پدرمان سرش بالاست . ما داغ دیده ایم از دستان بسته ی پدر...لباسمان خاکی می شود اما بچه هایمان به اسارت نمی روند . ما داغ دیده ایم از اسارت.حاضریم اسلحه ناموسمان باشد... بوی ادکلن را با بوی باروت عوض کنیم .طعم زندگی را با مرگ ( شهادت ) عوض کنیم اما مادرمان سیلی نخورد.جای این سیلی سالهاست که درد می کند...   .

امضاء

جمعیِ دوره ی 184

پ.ن 1: این خدا حافظی نامه به پاس دلداریهای فرماندهی محترم گروهان،به ایشان تقدیم میشود.(خدا حفظ کند کسی را که با حرفهایش دل انسانی را آرام میکند)

پ.ن2:این جمله را همیشه ابتدای مراسم صبحگاه و شامگاه تکرار میکردیم.

پ.ن3:شاید تا مدتی آپ نکنم.تقسیمات افتادم در شهر شاهرود کوچکم!!!

۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | جلیل عسکری | نظرات () |

Design By : nightSelect.com